تبلیغات
اقلیم عشق
اقلیم عشق

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جامعه ی مدنی

در کتاب "در عرصه ی اصلاحات و نوگرایی دینی" که مجموعه ای از سخنرانی ها و مقالات دکتر عبدالعلی بازرگان است در توضیح مولفه های «جامعه ی مدنی» چنین آمده:

1.ایجاد حریم و حاکمیت قانون(نهادینه شدن ساختارهای قانونی)
خداوند برای ورود بنی اسرائیل به شهر دو شرط را مقرر کرد که می تواند شرط ابدی برای همه ی شهروندان جامعه ی مدنی باشد:
آ ) و ادخلوا الباب سجدا(باید در ورود به شهر، نسبت به نظامات و مقررات شهرنشینی حالت تسلیم و تمکین داشته و خاضع در برابر قانون و قوائد اجتماعی باشند.)

ب )و قولوا حطه(گفتار شما متوضعانه و فروتنانه باشد، از فراز قله ی تکبر و خود پسندی فرود آیید و به جای افزایش خود خواهی ها کاهش آن را طلب کنید، آزادی های مطلق زندگی ابتدایی بیابانی را با قوانین زندگی اجتماعی محدود نمایید.)

2.امنیت(در برابر خوف و خشونت)
اگر «امنیت» از جامعه رخت بر بندد «ایمان» هم دوامی نمی یابد، چرا که ایمان با آزادی همزاد است و با دوری از آن دین دولتی می شود!

3.شکوفایی اقتصادی
از نظر مبانی ارزشی و اعتقادات اسلامی نیز این دو عامل(امنیت و شکوفایی اقتصادی) در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و امنیت پیش شرط و زمینه ساز و بستر رشد و توسعه و شکوفایی اقتصادی و فراوانی رزق و روزی شمرده شده است.

4.آسایش و آبادانی
جامعه ی مدنی جامعه ی آزادی است که گروه های متکثر اجتماعی با آرمان ها و اندیشه های متنوع یکدیگر را تحمل می کنند و از الفتی که در نتیجه ی ائتلافشان حاصل می گردد آرامشی و آسایش می یابند.

:. :. :.  

در ادمه ی این کتاب آمده:
مشابه تقسیم بندی فوق را (حضرت علی) در فرازی در پاسخ به متعصبین بی معرفتی که در انکار حکومتش، به جرم احترام به حاکمیت ملت و دخالت آراء آن ها در قضیه ی حکمیت، شعار «لا حکم الا لله» می دادند، در پنج بند به شرح زیر بیان داشته است:

"سخن حقی می گویند ولی نتیجه ی باطلی از آن می گیرند، آری حکمی جز حکم خدا نیست، ولی منظور و سخن ایشان در نفی امارت (فرماندهی و ریاست حکومتی) است در حالی که مردم ناگزیر از امیرند، چه نیکوکار، چه فاجر! تا:

1.در سایه ی نظم امارت او(حاکمیت قانون و مقررات) مومن به ایمانش عمل کند و کافر نیز بهره اش از زندگی را ببرد. و در این مهلت و مدت، روزگار و عمر آدمیان به سر آید(هرکس آزاد باشد آن گونه که می خواهد زندگی کند.)

2.از طریق او(دولت) مالیات ها جمع آوری شود.

3.با دشمنان مقابله گردد.

4.امنیت راه ها تامین شود.

5.حق ضعیف از قوی باز ستانده شود(تا در سایه ی قانون و نظام دادگستری) نیکوکاران راحت باشند و امکانات سلب راحتی و آسایش مردم از تبه کاران فاجر(قانون شکن) سلب گردد."



دعوت دوست


بشنو ای محبوب

 که مقصود آفرینش تویی

نقطه مرکز و محیط کائنات تویی

آن مشیت و فرمان

که بین آسمان و زمین در حرکت است تویی

بسیط و مرکب تویی

من ادراک را در تو آفریدم

تا آیینه دیدارمن باشد

اگر مرا ادراک کنی خود را نیز در خواهی یافت

اما اگر در سودای خود باشی

طمع مدار که هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کنی

تو به چشم من توانی دید، مرا و خود را

و به چشم خود نخواهی دید ،مرا و خود را

 

ای محبوب

چه بسیار که تو را خواندم وتو  آوای من نشنیدی

چه بسیار که جمال خود را بر تو نمودم

و تو رؤیت نکردی

چه بسیار خود راچون رایحه ای خوش در عالم پخش کردم

ومشام تو آن را احساس نکرد

پس خود را چون طعامی در خوان هستی نهادم

وتو از آن تناول نکردی و نچشیدی

چرانمی توانی در لمس اشیا مرا احساس کنی

و در شامۀ گل سرخ مرا ببویی

چرا مرا نمی بینی

چرا مرا نمی شنوی

چرا ، آخر چرا؟

من از هر لذتی برای تو برترم

من از هر آرزویی مطلوب ترم

و از هر جمال زیباترم

زیبا منم ، ملیح و جذاب منم

مرا دوست بدار

و غیر مرا دوست مدار

به من بیندیش و در سودای من باش

در سودای دیگری مباش

مرا در آغوش گیر

مرا ببوس

که وصالی چون وصال من نخواهی یافت

دیگران همه تو رابه خاطر خود دوست دارند

و من تو را به خاطر خودت دوست دارم

و تو از من می گریزی،

 

ای محبوب

تو با من در عشق ، مصاف انصاف نتوانی داد

زیرا  اگر تو قدمی به  من نزدیک شوی

من صد گام به تو نزدیک خواهم شد

من از نفس به تو نزدیک ترم

من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم

غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند

مرا بر تو غیرت است

و دوست ندارم که تو را نزد غیر ببینم

حتی نخواهم که تو با خود باشی

نزد من باش تا نزد تو باشم

و چنان نزد من باش که از آن بی خبر باشی

 

ای محبوب

بیا تا پیش رویم به سوی وصال

اگر بر سر راه وصال ، فراق را یافتیم

طعم فراق را به او خواهیم چشاند

 

ای معشوق بیا دست در دست هم نهیم

و به پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم

تا او میان ما حکمی جاودانه کند

و ما را صلح و آشتی دهد

آشتی پس از قهر

آه که چیزی لذت بخش تر از این در جهان نیست

نشستن در کنار یار

و با هم سخن گفتن


                                                          محی الدین عربی

ترجمه ی استاد الهی قمشه ای


برگرفته از: وبگاه رسمی استاد الهی قمشه ای


دختر و درخت

دختر و درخت

   دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود. روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند.

دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره، دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان، دختران پای کوبان، دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران.

tree.jpg

دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد. سر انجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود.
خواستگار دختر درخت بود.
درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟
دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید. آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید
دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.
درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .
درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .
دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندم بیاموزم.
دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟
درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.
درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟
دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.
دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی.
درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.
درخت گفت: نه پدری نه مادری . من کس و کاری ندارم.
دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت. دختر خندید و گفت:
سایه ات از سرم کم مباد !
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.
آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد. فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان ، که قلمدوش بابا می نشست. درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد.
زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود. زنها می گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است. درخت دست و دلبازست و درخت دروغ نمی گوید. درخت دشنام نمی دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی افتد درخت ...
از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد. زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود. و مردان سر به بیابان گذاشتند.

درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند.


عرفان نظرآهاری    

برگرفته از: نور و نار


میلاد حضرت معصومه(س) و روز دختر مبارک


شناخت علی(ع) - سخنرانی دکتر غروی

سلام به همه ی دوستان عزیز

شب های قدر در راهه و امیدوارم نهایت استفاده را از این شب ها ببریم، با شناخت صاحب این شب ها

التماس دعا


سخنرانی دکتر غروی(فرزند مرحوم علامه غروی) درباره ی شناخت حضرت علی و شب های قدر و وظیفه ی شیعیان در باب این مهم:





دنلود کنید(زمان:21 دقیقه)

سلام...

من سلام می کنم به تمامی ساکنان زمین ،
سلام بر شما ، هر که هستید
شما دختر یا پسر انگلیسی
شما فرزندان سرزمین روس
شما همسایگان ساحل دانوب
شما مردان و زنانی که بر رودخانه راین کار می کنید
و شما کوهنوردان قله های قفقاز
و شما یهودی مسافر که در سن پیری هر خطری را بجان می خرید.
و تو آن یهودی دیگر که در هر سرزمین که هستی در انتظار مسیحای موعود خویش بسر می بری ،
شما ارمنی هوشمند که در سواحل فرات به کائنات می اندیشی
و شما مرد و زن ژاپنی
و شما مردم آسیا و آفریقا و اروپا و استرالیا
و همه شما که در جزایر بی شمار روی زمین زیست می کنید
و تو ایرانی خوش اندام
که با اقتدار و سرعتی شگرف بر اسب می تازی
و همزمان تیری بر هدفی می نشانی
و شما قبایل عرب
و شما مسافران کعبه
که از دور برق مناره های آن خانه مقدس را استقبال می کنید
ای ابرهای عالم من با شما صعود کرده ام
و در پی کاری به سرزمین های دور رفته ام
ای بادها همراه با شما وزیده ام و سیر کرده ام
ای آب ها من همه سواحل جهان را با انگشتان خویش لمس کرده ام
من در هر رودخانه جریان یافته ام
من در قلب شبه جزیره های پایین دست
و بر فراز صخره سنگ های بلند ایستاده ام
تا از آنجا به همه ی شما
در همه ی خانه ها و سکناها و مکان ها سلام کنم
«والت ویتمن»
برگرفته از: وبسایت استاد عزیز الهی قمشه ای

چهره ی علی در روشنایی زیبا و خدایی است...

برادر، چراغ ها را باید روشن کرد

من از تو برای طلوع بی تاب ترم

بگذار این مذهب جادو در روشنی بمیرد؛

تا مذهب وحی را ببینیم.

چهره ی علی، در روشنایی، زیبا و خدایی است.

به تو و من، بی مذهب و مذهبی، هر دو، علی را در تاریکی نشان داده اند.



«معلم شهید دکتر علی شریعتی»

بن لادن مرد، اما تو باور مکن

می گویند بن لادن مرد،

اما تو باور مکن!

که بن لادن ها هنوز زنده اند،

و البته ما نیز هنوز زنده ایم

و این جنگ هابیل و قابیل همچنان ادمه خواهد داشت...



مسلمانی ز سر گیریم...

در غرب مسلمان ندیدم ولی اسلام را دیدم و در شرق مسلمان دیدم ولی خبری از اسلام نبود.
«سید جمال الدین اسد آبادی»



وقتی این جمله را در وبلاگ دوستم آقای صلواتی خوندم فکر کردم که واقعا چرا باید هنوز اسلام برای ما یک مجهول و معما باشه؟ چرا بهترین قوانین و دستورات را داریم و بهش عمل نمی کنیم؟ و به قول مرحوم غروی:
« مگر می شود که اسلام بر حق باشد و محصولش هم ما و این اجتماع ماباشد »؟؟!!
کاش از یارمان شرم کنیم و از این شراب عشق لبریز شویم.

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

بت

گاه می بینیم که همه احساس می کنند که یک چیزی بت است ولی جرات این که تبر را بردارند و آن را بزنند ندارند. و به خاطر همین ضعف، مدت ها بت، «بت» می ماند؛ علی رغم افکار عمومی. و با این که همه فهمیده اند که دیگر این ارزش اش را از دست داده و نقشی ندارد؛ ولی جرات این را که نفی کنند، ندارند.



((معلم شهید دکتر علی شریعتی))

نمی دونم چرا...!؟!؟

هوالمعشوق

 سلام دوستان بالاخره امتحانام تموم شد. خدا را شکر خوب بود، تا نتیجه هاش را بزنن ببینم چه کردم!؟
 نمی دونم چرا...
هر موقع در یک آزمون و امتحانی قرار می گیرم در هر صورت، چه موفقیت و چه عدم موفقیت، به این نتیجه ی بزرگ می رسم که:


لیس للانسان الا ما سعی/نیست برای انسان جز حاصل سعی و تلاش او

ولی نمی دونم
چرا بهش عمل نمی کنم؟!؟!


آفرین به غیرتت

آفرین به غیرتت




تو کودک کار نیستی؛ تو معلمی!
مرد بمون!

سه یار دبستانی

«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی که بیست و دو سال پیش، « آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند – همچون دیگران – کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» که بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم که می وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»
«معلم شهید دکتر علی شریعتی»



به یاد سه آذر اهورایی

دوستان توصیه می کنم اگر وقت دارید مطلب زیر را هم از دست ندید:


دوران عشق

خوش تر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست

مطربان رفتند و صوفی در سماع
عشق را آغاز هست، انجام نیست

کام هر جوینده ای را آخریست
عارفان را منتهای کام نیست

از هزاران در یکی گیرند سماع
زانکه هرکس محرم پیغام نیست

آشنایان ره بدین معنی برند
در سرای خاص،بار عام نیست

تا نسوزد بر نیاید دود عود
پخته داند،کاین سخن با خام نیست

هرکسی را نام معشوقی که هست
می برد،معشوق ما را نام نیست



هرکسی را نام معشوقی که هست
می برد،معشوق ما را نام نیست


«سعدی»

بغض فروخفته

«ملتی پریشان و پراکنده، ملتی که میان دوست و دشمن، ‌میان عالم و جاهل، و میان خیرخواه و بداندیش، فرق نمی نهد. بلکه سم را به جای شهد، و درد را به جای درمان می‌گیرد. ملتی که پی در پی، در همۀ مسائل و موضوعات، از شیاطین انسی، گول می‌خورد، ملتی که علل نگونساری و شوربختی و انحطاط خود را درک نمی‌کند و مدام در نیران محنت و رنج بیهوده می‌گدازد و باز هم بخود نمی‌آید و پی نمی برد که این‌ همه گرفتاریهای بی حد و حصر، ثمرۀ نهالی است که خود کاشته و با کوشش بسیار آبیاری و نگهداریش نموده و هنوز هم همان روش را ادامه می‌دهد و اندکی از آن نمی‌کاهد! بلکه روز به روز بر آن می‌افزاید، چه امیدی به ارتقاء و اعتلاء او باقی مانده است؟! جز آنکه در روش خود تجدید نظر نماید و نقاط ضعف خود را، که از حساب بیرون است، اصلاح کند. من که حتی توقع جواب سلامی هم نداشته‌ام فقط مترصد بوده‌ام که ملت بیدار شوند، بخود آیند و بدعتها و اوهام را بریزند و با آن مبارزه کنند و دین را از کتاب خدا و سخنان رسول الله و امامان و از سیره ایشان اخذ نمایند و پیوسته تفکر نمایند. با این حال نه تنها همفکری و همکاری نکردند، که سیل تکفیر و تفسیق و فحش و استهزاء و تهمت و افتراء را به سویم روانه کردند! نه در سخنانم اندیشیدند و نه در نوشته‌ها و کتابهایم تأمل نمودند. در پاداش قال الله، قال الرسول، قال امیرالمومنین،‌ قال الباقر و قال الصادق جز طعن و لعن و توهین از اکثر، و مداهنه و محافظه‌کاری از بقیه، چیزی از جامعه دریافت نکردم. با این همه حتی المقدور از پای ننشستم و زبان و قلم را بکار گرفتم و کوشش را ادامه دادم، به این امید که خدای رؤوف وسائل بیداری این ملت ستمدیده را فراهم سازد و اسباب سعادت و رفاه‌شان را میسر گرداند.
علماء، رؤساء، تجار، کسبه، اصناف، زن و مرد، چه فکری برای نسل آینده کرده‌اید؟! شما خود را مسؤول نمی‌دانید؟! وظیفه‌یی ندارید؟! مردمی که به جای اتحاد و تشریک مساعی، در اعلاء حق و ابطال باطل و نشر عدل کارشکنی می‌کنند و تهمت زدن را شیوۀ خود قرار داده‌اند، خدا داناست که چه پاسخی برای محکمۀ عدل الهی دارند!...».



حکیم فرزانه سید محمد جواد موسوی غروی


بشنو از نی...

بشنو از نی...
دیروز هشت مهر بود؛ روز بزرگداشت مولانا، شاعر دوست داشتنی. روزهای آشنایی با او را هرگز فراموش نمی کنم. روزهایی که با خوندن بیت های نخستین مثنوی شریف آغاز شد:

بشنو از نی چون حکایت می کند*از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مــــــرا ببریده اند*از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق*تـــــــــا بگویم شرح درد اشتیاق

مولانا در زندگی من یه جایگاه خاصی داشته؛ با این که حالا اسیر این سیم و زر دنیا شدم و کم تر به دیدارش میرم، ولی همچنان نام بلندش منا به فکر می بره.
خب حالا می خوام یه سوال بپرسم، اول از خودم و بعد از شما دوستان:
چرا؟
چرا ما انسان ها با این عمر کوتاهمون می خوایم همه چیز را با تجربه کردن به دست بیاریم؟
یادمه یه جایی از یه کسی شنیدم که مردم با تجربه هایی که در طول یک عمر به دست می آوردن داستان ها و ضرب المثل هایی را برای آیندگان به یادگار می ذاشتن که شاید اون ها مسیر زندگیشون را درست انتخاب کنن، ولی باز همون آش و همون کاسه؛ انسان طالب تجربه راه تجربه را انتخاب می کنه.
خب حالا یه سر به ایالات متحده میزنیم:
کتاب "شرح مثنوی" یکی از پرفروشترین کتاب های سال می شه. مردم آمریکا، مردمی که اسیر مادی گرایی و بی بند و باری شده بودند امروز به سوی معنویت حرکت می کنند؛ مثنوی می خوانند! دریافته اند که اخلاق را نمی توان از تکیه گاه همیشه گی اش که همانا دین و معنویت باشه جدا کرد.
یه سری هم به ایران می ریم:
مردم مثنوی نمی خوانند، ولی می گویند: مولانا ایرانی است. کاش مولانا آمریکایی بود و ما هم مثنوی می خواندیم. مگه چه فرقی می کنه مولانا اهل کجا باشه؟! مهم اینه که ما نمی خوایم از تجربه ی این مردم استفاده کنیم و باز قدم در راه رفته ی آن ها می گذاریم.


از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم به ‌حیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟

حمله دیگر بمیرم از بشر

تا برآرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چو ارغنون

گویدم که انا الیه راجعون

 
  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
 

درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : امین

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

حدیث روز

اسلام و آزادی